|
نفسش به تنگ آمده بود از سختی تلاشی که بی وقفه بود زبانش بریده بود از بی شماری نفس هایی که شمرده بود لبانش سائیده بود از فزونی بوسه هایی که بر تاول دستانش زده بود پیکرش زخم خورده بود از شدت ضربه هایی که بر پیکر کوه نواخته بود و غرورش سر به آسمان نهاده بود تیشه ای که همت فرهاد را دیده بود.
نوشته شده توسط مهدی محمدی در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ساعت 18:51 | لینک ثابت |
عاشق عاشق تر نبود در تار و
پودش ديدي گفت عاشقه
عاشق @@@@@@@@ نبودش
@@@@@@@@@@ امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين
خونه فقط خوابه ، تو كه
رفتي هواي خونه تب داره ،
داره از درو ديوارش غم عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه
خوردم ، بيا بر گرد تا
ازعشقت نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل
ما رو
سوزوندش حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر
و گنجشك
كلاغاي سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي
دنياي
خاموشي ، ديگه ساعت
رو طاقچه شده كارش فراموشي ، شده كارش فراموشي
، ديگه بارون نمي باره اگر چه ابر
سياه ،
تو
كه نيستي توي
اين
خونه ، ديگه آشفته بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ،
ديگه
از رنگ و رو رفته ، كوچه و
خيابون ها ،،، من گفتم و يارم
گفت گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق
گذركرديم گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري،
عشقو به فراموشي ،چند روزه تو مي
سپاري گفتم كه تو مي
دوني،سرخاك تو مي ميرم ،
ولي تا لحظه مردن نمي گيرم دل از تو نوشته شده توسط مهدی محمدی در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 ساعت 11:6 | لینک ثابت |
نوشته شده توسط مهدی محمدی در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 12:34 | لینک ثابت |
عکسهای متحرک
عکسهای متحرک
عکسهای متحرک عاشقانه
عکسهای متحرک عاشقانه
تصاویر متحرک عاشقونه
عکس متحرک عشقولانه
عکس متحرک خفن
عکس متحرک باحال
عکس متحرک عشقولانه
نوشته شده توسط مهدی محمدی در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 12:32 | لینک ثابت |
نمیشه یه شب به خاطر نبودنت گریه کنم نمیشه یه شب به یاد خنده هات خسته و افسرده نشم می شه هرشب برای شنیدن صدات یه وجب ازت دوربشم می شه هرشب که تو هرشب کنارمی لحظه ها رو دنبال کنم می شه یاد هر شب و هرشب تا صحر خدا رو صدا کنم نمی شه با هم کنار هم یه شب و تا صحر بدون اخم گذر کنم می خوام از سکوت بی وقفه تو تو غبار لحظه هام بشینم و حرف بزنم می خوام از روی جنازه های دل سوخته آدمای شهر کوچ کنم می خوام از کنار تو عشقم و یه یه جوری با نگات طاق بزنم می خوام از روی گونه های خیسم برات از اشکام دریا بسازم می خوام از بلند ترین قله دنیا داد بزنم عزیز ترین دوستت دارم نوشته شده توسط مهدی محمدی در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 12:16 | لینک ثابت |
نوشته شده توسط مهدی محمدی در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 12:10 | لینک ثابت |
شب بود شمع بود من بودم و غم افسوس شمع سوخت شب رفت باز من ماندم و غم
نوشته شده توسط مهدی محمدی در شنبه هجدهم اسفند 1386 ساعت 13:59 | لینک ثابت |
برسيدم از طبيبي احوال عشق كفتا
في قربها عذاب، في بعدها السلامه
نوشته شده توسط مهدی محمدی در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت 15:49 | لینک ثابت |
آرام تر بگذر! اي مسافر ! اي جدا ناشدني! گامت را آرام تر بردار از برم، آرام تر بگذر تا به کام دل ببينمت. بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم. آه! که نمي داني سفرت روح مرا به دو نيم مي کند. و شگفتا که زيستن ؛ با نيمي از روح, تن را مي فرسايد. بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را. مسافر من! آن گاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو. مگذار يکباره از پا در افتم فراق صاعقه وار را بر نمي تابم. جدايي را لحظه لحظه به من بياموز. آرام تر بگذر. تو هرگز مشايعت کننده نبودي تا بداني وداع چه صعب است. وداع، طوفان مي افريند. اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي باران هنگام طوفان را که مي بيني ! آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري. من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است. اي پرنده! دست خدا به همراهت ![]() اما نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگ هايم جاريست از خود تهي شده ام نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد؟ نوشته شده توسط مهدی محمدی در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 ساعت 19:39 | لینک ثابت |
آرام تر بگذر! اي مسافر ! اي جدا ناشدني! گامت را آرام تر بردار از برم، آرام تر بگذر تا به کام دل ببينمت. بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم. آه! که نمي داني سفرت روح مرا به دو نيم مي کند. و شگفتا که زيستن ؛ با نيمي از روح, تن را مي فرسايد. بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را. مسافر من! آن گاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو. مگذار يکباره از پا در افتم فراق صاعقه وار را بر نمي تابم. جدايي را لحظه لحظه به من بياموز. آرام تر بگذر. تو هرگز مشايعت کننده نبودي تا بداني وداع چه صعب است. وداع، طوفان مي افريند. اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي باران هنگام طوفان را که مي بيني ! آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري. من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است. اي پرنده! دست خدا به همراهت اما نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگ هايم جاريست از خود تهي شده ام نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد؟ نوشته شده توسط مهدی محمدی در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 ساعت 19:37 | لینک ثابت |
نوشته شده توسط مهدی محمدی در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 ساعت 17:29 | لینک ثابت |
|
![]() من مهدی محمدی دانشجوی رشته زبان و ادبیات فارسی هستم. کلیه ی نظرات شخصی است. فهرست اصلی صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو وبلاگ از هر دری سخنی (عكس و جو ك در بي پيك) باليوود من(خليل) بهترين عكس ها و پوسترها تنها من و تو كارت پستال هاي زيبا تنها من و تو بهترین عکس ها و پوستر ها روزای دوستی تقدیم به معشوقه ام معروف ترین خوانندگان جهان قالب وبلاگ بلگفا عكس و جو ك در بي پيك تمام پیوندها طراح قالب ![]() |
|
Copyright (C) 2007,
http://spayam63.blogfa.com. all right reserved. |
|